سلام به همه دوستان عزیز و دبیران گرامی که جانمان فدایشان باد!!!![]()
بیا هی بگین بیکار زیاده بیکار زیاده
اگه تو این مملکت بیکار زیاد بود یکیشون به داد ما میرسید خب!!!![]()
هیچکی نمیاد همکاری
همه میگن تو هم بیکاریا
وبلاگ کیلو چند؟؟؟بشین درستو بخون![]()
ogay اگه اینطوره من سالی یه بار اپ میکنم
اونم هروقت دلم خواست ..... نه اصلا" منت نکشین ..نه ...عمرا"...جون تو نمیشه![]()
هروقت تیریپ خاطره توپ اومد میام اپ میکنم![]()
و حالا امروز![]()
خلاصه بعد ۱۰۰ها روز تلاش بی وقفه جهت گندزایی(!!!) در امتحان اپ میکنیم.
جا داره اینجا شعری را که در زیر فشار امتحان دیپلم سروده ایم تقدیم به علاقمندان شعر و ادب و هنر کنیم:
من از پشت امتحانات دور و دراز من از پشت زندان درس امدم![]()
خلاصه نخواستیم اشکتون رو بیشتر از اینا در بیاریم
واسه همین از ذکر اتفاقات این چند روزه منصرف میشویم(ادبیاتتو بخورم
)
خوب دیگه تا ارشمیدوس نیومده سروقتم و نصیحتاش شروع نشده برم![]()
بابای![]()
![]()
نوشته شده توسط نبض زندگی در 87/04/04 ساعت 21:54 موضوع | لینک ثابت
سلام
همه یه روز میمیرن!!
دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نداره
ای به پدرش لعنت کم مصرفه![]()
در چند روز آینده داریم میریم نمره های دیپلم رو بگیریم![]()
تو رو خدا دعا کنید.
وضعیت بد جور خرابه
فقط اگه من زنده نموندم فاتحه یادتون نره خواهشآ. ![]()
البته بگما من و دانشمندای بزرگ در یه مورد تفاهم داریم
ما همگی زیر نور شمع درس خوندیم
آخ خدا لعنت کنه باعث و بانی برق رفتن.![]()
خدایا کاری بکن که همه ی کشور های دنیا از جمله عراق از نعمت برق بی بهره نمونن (به لطف برق رفتن خانه های ایرانی ها)![]()
خوب مثل همیشه میگم من برم
آدم باید به دور از هواشی زندگی کنه ![]()
فعلآ موفق باشید
دلم واستون تنگ میشه![]()
نوشته شده توسط نبض زندگی در 87/03/31 ساعت 11:59 موضوع | لینک ثابت
خوب اومدیم به جمع وبلاگ نوسان

هان ؟
وبلاگ نویس ؟![]()
چه قد بی مزه هستی!!![]()
آخه بچه ی خوف کسی با یه آپ که وبلاگ نویس نمیشه!!![]()
(
این مطلب واسه ی شاخ هایی نوشتم که کل نویسندگی دارند
)
خوب چون من زیاد دوست ندارم تراوشات ذهنیمو بروز بدم
و می خواهم در آرامش خیال و به دور از هواشی دوستان زندگی کنم
به همین آپ کوچولو اکتفا میکنیم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
نوشته شده توسط نبض زندگی در 87/03/23 ساعت 15:4 موضوع | لینک ثابت

چه جوری و با کدوم زبون بی زبون بهت بگم دوست دارم ؟
چگونه دوستت دارم بگذار بشمرم تورا با عمق و عرض و طول دوستت دارم با احساسات نامرئي به اندازه پايان هستي من تو را هر روز دوست دارم مثل نياز انسان به افتاب و شمع تو را ازادانه دوست دارم مثل تلاش انسان براي رسيدن به حق تو را خالصانه دوست دارم مثل احساس بعد از دي تو را به اندازه قديمي و ايمان کودکي ام دوست دارم با عشقي که سالها گم کرده ام با نفسم و با معصوميت از
نوشته شده توسط نبض زندگی در 86/07/09 ساعت 13:52 موضوع | لینک ثابت
از زمانی که ابر در نگاهم لنگر انداخته است
کویرگونه هایم مهمان بارانی بی پایان هستند
و دشت بی انتهای ذهنم
زیر گامهای زمان سپری می شود
بی آنکه تلاشی برای روییدن کند
بی آنکه درختان افکارم ریشه بدوانند
و خاک سست رویایم را به سختی سنگ حقیقت مبدل سازند
گاه چنان به رویا می پیوندم که نمی دانم من از کجا تمام می شوم
و رویا از کجا شروع می گردد
و گاه باد از میان موهایم عبور می کند
و مرا برای نبایدها وسوسه می کند
می ترسم عاقبت ریشه هایم سست شود و من
به دست تقدیر باد
در آسمان خواستنی ترین نا خواسته ها
به پرواز درآیم
همیشه پرواز خوب نیست
مرغ این را می داند
و پروانه نیز....
نوشته شده توسط نبض زندگی در 86/05/09 ساعت 9:56 موضوع | لینک ثابت
تو از قلب پاکم خبر نداشتی
تو عالم یه رنگی که مارو کاشتی
نگو که این جدایی کار خدا بود
مشکل فقط همین بود دوستم نداشتی
هر وقت می خواستم بگم یه باوفا باش
تو این همه غریبه یه آشنا باش
دلم تو سینه داد زد این التماسه
فکر غرور این دل محض خدا باش
دلم تو سینه داد زد این التماسه
فکر غرور این دل محض خدا باش
نه جای قهر گذاشتی نه جای آشتی
گفتی هواتو دارم اما نداشتی
نه اینکه تو عشقت من کم آوردم
مشکل فقط همین بود دوستم نداشتی
شاید در این بازی قلبت بشه راضی مارو شکستی
حالا که می سوزم از آتش عشقت خاموش نشستی
در غایت خوبی تو چیزی کم نداشتی
مشکل فقط همین بود دوستم نداشتی

چرا بامن فقط بامن
نميشه چلچراغ چشم تو روشن
چرا باتو فقط باتو
نگاه من نميشه لايق خواستن
نگاه کن من چه بي اندازه ازعشق تو پرهستم
چگونه در سياهي دوچشماي تو گم هستم
چگونه ميرسم باتو به دنياي شکوفايي
چگونه ميشکنم بي تو در اندوه شکيبايي
چگونه ميکشم باتو به دوشم بار تنهايي
چگونه ميبرم باتو امروزو به فردايي
نذار تا اينهمه خواستن
سبب ساز جدايي شه
دليل مرگ يک عشقه
هنوزباتو خدايي شه
چرا بامن فقط بامن
نميشه چلچراغ چشم تو روشن
چرا باتو فقط باتو
نگاه من نميشه لايق خواستن
نگاه من نميشه لايق خواستن
دل از سنگ باید که از درد عشق
ننالد ، خدایا ، دلم سنگ نیست .
مرا عشق او چنگ اندوه ساخت
که جز غم در این چنگ آهنگ نیست
به لب جز سرود امیدم نبود
مرا بانگ این چنگ خاموش کرد
چنان دل به آهنگ او خو گرفت
که آهنگ خود را فراموش کرد !
نمی دانم این چنگی سرنوشت ،
چه می خواهد از جان فرسوده ام ؟
کجا می کشانندم این نغمه ها ؟
که یک دم نخواهند آسوده ام
دل از این جهان برگرفتم ، دریغ
هنوزم به جان آتش عشق اوست
در این واپسین لحظه ی زندگی
هنوزم در این سینه یک آرزوست :
دلم کرده امشب هوای شراب
شرابی که از جان برآرد خروش
شرابی که بینم در آن رقص مرگ
شرابی که هرگز نیایم به هوش
مگر وا رهم از غم عشق او
مگر نشنوم بانگ این چنگ را
همه زندگی نغمه ی ماتم است
نمی خواهم این ، ناخوش آهنگ را...

نوشته شده توسط نبض زندگی در 86/04/26 ساعت 2:48 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ
نام خالق عشق عشق كلمه اي است آشنا،اما غريب. از عشق بسيار شنيده ايم. عشق ليلي و مجنون،شيرين و فرهاد
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
-->